محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

2721

تاريخ الطبرى ( فارسي )

« اكنون حادثه چنان شد كه شك در آن نيست ، سوى به مقابله رويد و جهاد كنيد . » گويد : پس به راه افتادند ، سالارشان فروة بن نوفل بود ، وقتى وارد كوفه شدند معاويه گروهى از سواران شام را سوى آنها فرستاد كه شاميان را بشكستند . معاويه به مردم كوفه گفت : « به خدا پيش من امان نداريد تا شر خودتان را از پيش برداريد . » گويد : مردم كوفه به مقابلهء خوارج رفتند و با آنها جنگ انداختند . خوارج گفتند : « واى شما ، از ما چه مىخواهيد ؟ مگر معاويه دشمن ما و شما نيست ؟ بگذاريد تا با او بجنگيم ، اگر او را از ميان برداشتيم ، دشمن شما را دفع كرده‌ايم و اگر ما را از ميان برداشت ، شما از ما آسوده‌ايد » گفتند : « نه به خدا بايد با شما بجنگيم . » گفتند : « خدا برادران ما را كه در نهروان كشته شدند بيامرزاد . اى مردم كوفه ، آنها شما را بهتر مىشناختند . » مردم اشجع ، فروة بن نوفل ، يار خويش را كه سرور قوم بود ، ببردند و خوارج عبد الله بن ابى الحر را كه يكى از مردم طى بود سالار خويش كردند و بجنگيدند و كشته شدند . گويد : آنگاه معاويه ، عبد الله بن عمرو بن عاص را عامل كوفه كرد ، مغيرة بن شعبه بيامد و به معاويه گفت : « عبد الله بن عمرو را عامل كوفه كرده اى و عمرو را عامل مصر و چنان شده اى كه ميان دو فك شيرى » گويد : معاويه عبد الله را از كوفه برداشت و مغيرة بن شعبه را عامل آنجا كرد . عمرو بن عاص سخن مغيرة را بشنيد و پيش معاويه آمد و گفت : « مغيره را عامل كوفه كرده اى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « مغيره را بر خراج مىگمارى كه مال را بربايد و برود و چيزى از او نتوانى گرفت . كسى را به خراج گمار كه از تو بترسد . »